رضا قليخان هدايت

866

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هست به نزد عاقلان چشم سياه تو عجب * زانكه سياه كم بود مردم ترك بيشتر فى الحكمة و الموعظة و الزهد به جناب وحدت اى دل گذرى كن ار توانى * ز شراب وصل دركش قدحى به دوستگانى به بهانهء تماشا قدمى ز خود برون نه * سوى باغ بيخودى شو كه خوش است ميزبانى اگر آتش است در ره مگريز و در زمانش * چو خليل كن گلستان ز سرشك ارغوانى پى سالكان اين ره چو تو كم شوى بيابى * كه نشان خاص ايشان روشى است بىنشانى چو رسى به طور همت ارنى مگو و بگذر * كه نيرزد اين تمنا به جواب لن‌ترانى تو اسير نفس خويشى نشوى امير بر كس * كه غلام بندگان را نرسد خدايگانى دل عقل و جان سبك شد كه ترا ز زرپرستى * دل‌وجان به كوه ماند همه سختى و گرانى چو حساب گيرى از خود كه به آب ديده هردم * رقم هوا نشويى ز صحيفهء امانى به قضاى عمر بنشين همه‌شب چو شمع ليكن * نه به اشك چشم ساغر نه به نالهء اغانى